|
همه ی لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه، گریزگاهی گردد. آی عشق،آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست و خنکای مرحمی بر شعله ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون آی عشق،آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن و دنج رهائی بر گریز حضور سیاهی بر آرامش آبی و سبزه ی برگچه بر ارغوان آی عشق،آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست "احمد شاملو" + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 21:35 توسط ... |
|