|
دیگر اکنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد، این پریشانِ پریشانگرد، در پس زانوی حیرت مانده،خاموش است. سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن، جمله تن، چون درّ دریا،چشم پای تا سر،چون صدف گوش است. لیک در ژرفای خاموشی، ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد: کآن چه حالی بود ؟ آنچه می دیدم و می دیدند بود خوابی،یا خیالی بود؟ خامش،ای آواز خوان! خامش، در کدامین پرده می گوئی؟ وز کدامین شور یا بیداد؟ با کدامین دلنشین گلبانگ،می خواهی این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟ چرکمُرده۲ صخره ئی در سینه دارد او که نشوید همّت هیچ ابر و بارانش. پهنه ور دریای او خشکید؛ کی کند سیراب جودِ حویبارانش؟ با بهشتی مرده در دل، کو سَرِ سِیر ِ بهارانش؟ خندد اما خنده اش خمیازه را ماند. عقده اش پیر است و پارینه، لیک دردش دردِ زخم تازه را ماند. گرچه دیگر دوری و دیریست که زبانش را ز دندان هاش؛ عاجگون ستوار زنجیریست؛ لیکن از اقصای تاریک سکوتش،تلخ بی که خواهد،یا که بتواند نخواهد،گاه ناگهان از خویشتن پرسد: راستی را آن چه حالی بود؟ دوش یا دی، پار یا پیرار، چه شبی،روزی،چه سالی بود؟ راست بود آن رستم دستان یا که سایه ی دوکِ زالی بود؟ ------------------------------------------------- پ.ن: مهدی اخوان ثالث + نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 13:25 توسط ...
|