|
باز آی که تا به خود نیازم بینی بیداری شب های درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی *** خود ممکن آن نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم؟بهر چه می دارم دل؟ *** دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آن کو غم هجران تو بر جان من است *** ای نور دل و دیده ی جانم چونی؟ وی آرزوی هردو جهانم چونی؟ من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی ---------------------------------------- پ.ن1: مولوی. + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 11:28 توسط ...
|