|
بادها پوشیده می آیند صبح های گرم روزهای گرم عصرهای گرم اعتقاد سینه ها در امتداد مرگ و سعادت از علف ها دور ابرهای عصیانگر خورشید دست ها در التماس آیه ی باران آفرینش با جلال خویشتن در بهت بادها پوشیده می آیند برگ های سبز می میرند و کبوترها قاصد منقارشان دشنام بادها از سرزمین مرگ می آیند بادهای گرم از زمین خون سبز می نوشند اکنون کدام حرف و چه کس پیش از این هرچه در دنیا مرا تسلایی بود و اکنونم هیچ... اکنون هیچم نمانده است جز غروب و گردش مادیان در هوای خیس روز بد و نا به هنگام آغاز شد وقتی که از خواب برخاستم و بیرون شدم تمامی ساعت ها غلط حتی ساعت به خواب رفته ی میدان چه کسی می دانست که دنیا این همه ستمگر است و اشتباه کار...؟ + نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 18:23 توسط ... |
باید ساکت بود باید... ساکت بود شاید بوی پیراهنی در راه است و در سکوت پیغامیست که در هیاهو نیست... + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 18:59 توسط ... |
به نام خدا گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به رو شرح دهم غم دل ام، نکته به نکته، مو به مو می رود از فراق تو خون ِ دل از دو دیده ام دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو از پی ِ دیدن ِ رخ ات همچو صبا فتاده ام خانه به خانه دربه در، کوچه به کوچه، کو به کو ------------------------- پ.ن1: اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم ... + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 8:38 توسط ...
ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی در چهره ی من خستگی از دور هویداست آسوده گذارم که در این موج سرشکم گیسوی به هم ریخته بر دوش تو پیداست. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 21:35 توسط ...
آرام آرام از تو پر می شوم بی آنکه یک قطره از با تو بودنم هرز رود مثل شهرزادم و قصه ی هر شبم قصه ی توست خالی ترین دقایق من با تو تیغ حراج نمی خورند چشمانم را ، هی به سوی تو می کاوند و دستانم مبهوت آخرین بوسه ی توست... از پشت پلک ثانیه ها آغاز من باش! ای عشق با اصالت من!! + نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 22:14 توسط ...
سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم بی چتر و بارانی در سایه پنهان می شوم در گریه پیدا هر چه هستم از تو دورم دور... + نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 23:18 توسط ...
|