|
دنگ . . .، دنگ . . . ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. زهر اين فكر كه اين دم گذراست مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است. دنگ . . .، دنگ . . . لحظه ها مي گذرد. آنچه بگذشت، نمي آيد باز. قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز. مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است. تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد، آويزم، آنچه مي ماند از اين جهد به جاي: خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پيكر اومي ماند: نقش انگشتانم. دنگ . . . فرصتي از كف رفت. قصه اي گشت تمام. لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر، وا رهانيده از انديشه ی من رشته ی حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال. پرده اي مي گذرد، پرده اي مي آيد: مي رود نقش پي نقش دگر، دنگ مي لغزد بر رنگ. ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ: دنگ . . .، دنگ . . . دنگ . . . "سهراب سپهری " + نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 14:40 توسط ... |
"هنوز در سفرم. خيال ميكنم در آبهاي جهان قايقي است و من - مسافر قايق - هزارها سال است سرود زندهي دريانوردهاي كهن را به گوش روزنههاي فصول ميخوانم و پيش ميرانم. مرا سفر به كجا ميبرد؟ كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت گشوده خواهد شد؟" "سهراب سپهری" + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 11:19 توسط ...
شراب را بدهيد شتاب بايد كرد: من از سياحت در يك حماسه ميآيم و مثل آب تمام قصهي سهراب و نوشدارو را روانم. عبور بايد كرد و هم نورد افقهاي دور بايد شد و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد. عبور بايد كرد... صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد عبور ميكند از روي پردههاي قديمي. صداي پاي ترا در حوالي اشيا شنيده بودم. - كجاست جشن خطوط؟ - نگاه كن به تموج، به انتشار تن من. - من از كدام طرف ميرسم به سطح بزرگ؟ - و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان پر از سطوح عطش كن. عبور بايد كرد. صداي باد ميآيد، عبور بايد كرد. و من مسافرم، اي بادهاي همواره! مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد. مرا به كودكي شور آبها برسانيد. و كفشهاي مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد. دقيقههاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد. و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشدهي پاك. و در تنفس تنهايي دريچههاي شعور مرا بهم بزنيد. روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد. حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد." + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 16:17 توسط ...
تنها و روي ساحل مردي به راه مي گذرد نزديك پاي او دريا، همه صدا . شب، گيج در تلاطم امواج . رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي كند . انگار هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا ؟ و مرد مي رود به ره خويش . و باد سرگردان هي مي زند دوباره : كجا ميروي ؟ و مرد مي رود. و باد همچنان ... امواج، بي امان، از راه مي رسند لبريز از غرور تهاجم . موجي پُر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب . دريا، همه صدا . شب، گيج در تلاطم امواج . باد هراس پيكر رو ميكند به ساحل...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 14:3 توسط ...
|