|
دیگر اکنون دیری و دوری ست کاین پریشان مرد، این پریشانِ پریشانگرد، در پس زانوی حیرت مانده،خاموش است. سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن، جمله تن، چون درّ دریا،چشم پای تا سر،چون صدف گوش است. لیک در ژرفای خاموشی، ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد: کآن چه حالی بود ؟ آنچه می دیدم و می دیدند بود خوابی،یا خیالی بود؟ خامش،ای آواز خوان! خامش، در کدامین پرده می گوئی؟ وز کدامین شور یا بیداد؟ با کدامین دلنشین گلبانگ،می خواهی این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟ چرکمُرده۲ صخره ئی در سینه دارد او که نشوید همّت هیچ ابر و بارانش. پهنه ور دریای او خشکید؛ کی کند سیراب جودِ حویبارانش؟ با بهشتی مرده در دل، کو سَرِ سِیر ِ بهارانش؟ خندد اما خنده اش خمیازه را ماند. عقده اش پیر است و پارینه، لیک دردش دردِ زخم تازه را ماند. گرچه دیگر دوری و دیریست که زبانش را ز دندان هاش؛ عاجگون ستوار زنجیریست؛ لیکن از اقصای تاریک سکوتش،تلخ بی که خواهد،یا که بتواند نخواهد،گاه ناگهان از خویشتن پرسد: راستی را آن چه حالی بود؟ دوش یا دی، پار یا پیرار، چه شبی،روزی،چه سالی بود؟ راست بود آن رستم دستان یا که سایه ی دوکِ زالی بود؟ ------------------------------------------------- پ.ن: مهدی اخوان ثالث + نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 13:25 توسط ...
« ...گرگلی خان!خوش به حالت،خوش به احوالت. این دعا را هفت صبح جمعه باید خواند. راست گفته مادرت ، امّا یک روایت هفت می گوید؛ یک روایت هم چهل هفته. از روایت ها یکی هفتاد هم گفته. لیک شرط احتیاط و احوط آنست از روایت ها، که پس از هفت و چهل و هفتاد، باز از هفت آمده، تا هفتصد رفته. تو شروع از هفت کن،بعدش چهل،بعد از چهل،هفتاد بعد هم تا هفتصد،نومید،شیطان است. حضرت موسی بن جعفر(ع) هم،که گویند این دعا از اوست سال های آزگاری را که در زندان هارون بود، بسته ی زنجیر آن بی دین ملعون بود؛ این دعای پر اثر،حرز ِ مجرّب را صبح های جمعه می خواند،شب ها نیز التجا بر حضرت ِ بی چونِ حق می بُرد. چند سالی این دعا را خواند؛ عاقبت هم گوشه ی زندان هارون مُرد!» ------------------------- پ.ن: ؟! پ.ن2: مهدی اخوان ثالث. + نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 11:35 توسط ...
« بس است امشب،بیایید این دو عاشق را در این مهتاب شب،تنها به حال خویش بگذاریم. و فردا شب ببینیم آن سوی دریا از آن مستی که افسون پری شادخت می آورد، مهادیو ستمگر چون به هوش آید،چه خواهد کرد؟... ۱» ------------------------- پ.ن۱: مهدی اخوان ثالث + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 21:54 توسط ...
می دمد شبگیر فروردین و بیدارم باز شبگیری دگر، وز سال دیگر،باز. باز یک آغاز... *مهدی اخوان ثالث* + نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 16:37 توسط ...
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها. دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه، در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال، دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها. و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. بیا،ای همگناهِ من در این برزخ. بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان با من، که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها. و من می مانم و بیداد بی خوابی. بیا امشب که بس تاریک و تنهایم. بیا ای روشنی،اما بپوشان روی، که می ترسم تو را خورشید پندارند. و می ترسم همه از خواب برخیزند. و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را. شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند، پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! « مهدی اخوان ثالث » --------------------------------------------------------- پ.ن1: ... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 15:19 توسط ...
|