|
نه دست اشتیاق نه پای پیشواز در هم شکسته عطر لطیف نیاز و ناز گل های من شکفته به گلدان او ولی چشمان سبزفام وی از من گریخته است لبریز کرده جام من از نوش آن نگاه اما دریغ دست من این جام ریخته است تا کی به هر بهانه سرودی نگاشتن حرفی نمانده است از او رمیده است رویای خواستن از من... کلام غمزده ی دوست داشتن ... سیاوش کسرایی + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 7:40 توسط ... |
می خواستم
ابروانم جهان خانوادگی ام را پیوند بزند چشمانم پدران و مادران دورم را در هم خیره کند گیس هایم هزار و یک شب دراز را ببافد و لب هایم کودکانم را لالایی بخواند و از گونه هام آفتاب و مزرعه بتابد اما نه پدر تفنگی داشت و نه مادر چادر سپیدی که به کوه بزنندم به دشت دوستت دارم با گیس هایی که از انگشتان تو کوتاه ترند با پیوند ابروانی که به شهر بخشیده ام خدا را با نام کوچک تو می خوانم به تسبیح انگشتانت از فرداهای دور چیزی نمی خواهم جز کودکی شبیه خودم قطاری به شهرهای دور و خیابانی که گام هایم را دوست بدارد آن گاه که جهان را بی تو می چرخم سمانه عابدینی از کتاب"انگشتان کشیده ام" + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 22:58 توسط ... |
|