|
اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود ● قصه نيستم که بگوئی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی ... من درد مشترکم مرا فرياد کن. ● درخت با جنگل سخن می گويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده، من ريشه های ترا دريافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گريسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاريک با تو خوانده ام زيبا ترين سرودها را زيرا که مردگان اين سا ل عاشق ترين زندگان بودند. ● دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دير يافته! با تو سخن می گويم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دريا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گويد زيرا که من ريشه های ترا دريافته ام زيرا که صدای من با صدای تو آشناست. "احمد شاملو"
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 22:37 توسط ... |
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را به پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است... فروغ فرخزاد + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 20:16 توسط ... |
|