تبليغاتX
باور روزها

باور روزها

 

 

 

باز آی که تا به خود نیازم بینی

 

بیداری شب های درازم بینی

 

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

 

کی زنده رها کند که بازم بینی

 

 

***

 

خود ممکن آن نیست که بردارم دل

 

آن به که به سودای تو بسپارم دل

 

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

 

دل را چه کنم؟بهر چه می دارم دل؟

 

 

***

 

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

 

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

 

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

 

آن کو غم هجران تو بر جان من است

 

***

 

ای نور دل و دیده ی جانم چونی؟

 

وی آرزوی هردو جهانم چونی؟

 

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

 

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

 

----------------------------------------

پ.ن1: مولوی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 11:28 توسط ...


در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد  

      ببین که اهل دلی در میان نمی بینم

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 22:18 توسط ...


به تو...

 

 

من : همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش،که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : پس چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرا می بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
خرما رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم؟
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی:  در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار

 

 

"حسین پناهی"

 

 

 

-----------------------------------------------------------

 

پ.ن۱: چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان من/چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

پ.ن۲:گر جامی از خونم ترا سیراب میدارد، بخوان/ طاقت ندارم در قفس ، این تن به شمشیری بچاک

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 18:39 توسط ...


 

 دوش آن رشته های یاس که بود

 خفته بر سینه ی دل انگیزت

 راست گفتی که آرزوی من است

که چنان گشته گردن آویزت

 با چه لبخندهای ناز آلود

 با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز

 باز کردی ز گردن و دادی

 به من آن یاس های عطر آمیز

 بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش

 دلم از دست رفت و مست شدم

آن چنانش به شوق بوییدم

 که به بوی خوشش ز دست شدم

 دوش تا وقت ِ بامداد مرا

گل ِ تو در کنار ِ بالین بود

 در بر ِ من بخفت و عطر افشاند

 بسترم تا به صبح مشکین بود

به شگفت آمدم که این همه بوی

ز گلی این چنین عجب باشد

 حیرتم زد که راز ِ این گل چیست

 که چنینم از آن طرب باشد

 آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز !

 راز ِ این بوی مستی آمیزت

 کاندر آن رشته بود پیچیده

 تاری از گیسوی دلاویزت ...

 

 "هوشنگ ابتهاج"

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 19:56 توسط ...


 

 

نمی دانم چرا خلق ِ من ِ شوریده سر کردی

 

 

 

چرا یک مشت آب و گل عبث کردی هدر ما را

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 23:50 توسط ...


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به نام خدا


برداشت فقط از آثاری که نام شاعر آن ذکر شده است آزاد می باشد.

××××

خوابگرد ِ قصه هایِ شوم و وحشتناک را مانم.

قصه هائی با هزاران کوچه باغ ِ حسرت و هیهات.

پیچ و خم هاشان بسی آفات را آیات.

سوی بس پسکوچه ها رانده،

کاروان روز و شب کوچیده،من مانده ،

با غرور تشنه ی مجروح،

با تواضع های نا دلخواه،

نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم.

"مهدی اخوان ثالث"



صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشیو موضوعی

اشعار برگزیده ی مهدی اخوان ثالث
اشعار برگزیده ی سهراب سپهری
اشعار برگزیده ی فروغ فرخزاد
اشعار برگزیده ی هوشنگ ابتهاج
حسین پناهی
اشعار برگزیده ی احمد شاملو
تک بیت ها
لا ادری
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار برگزیده ی عماد خراسانی
اشعار برگزیده ی سیاوش کسرایی


پیوندها

آموزش ترفندهای ریجستری ویندوز
تازه های ادبی
دلهره ی تاریخ
آوای آزاد
رنگ های رفتنه ی دنیا
پل خواب
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin