|
باز آی که تا به خود نیازم بینی بیداری شب های درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی *** خود ممکن آن نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم؟بهر چه می دارم دل؟ *** دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آن کو غم هجران تو بر جان من است *** ای نور دل و دیده ی جانم چونی؟ وی آرزوی هردو جهانم چونی؟ من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی ---------------------------------------- پ.ن1: مولوی. + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 11:28 توسط ...
در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد ببین که اهل دلی در میان نمی بینم + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 22:18 توسط ...
به تو... من : همه چی از یاد آدم می ره "حسین پناهی" + نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 18:39 توسط ...
دوش آن رشته های یاس که بود خفته بر سینه ی دل انگیزت راست گفتی که آرزوی من است که چنان گشته گردن آویزت با چه لبخندهای ناز آلود با چه شیرین نگاه ِ شورانگیز باز کردی ز گردن و دادی به من آن یاس های عطر آمیز بوسه دادم بسی به یاد ِ تواش دلم از دست رفت و مست شدم آن چنانش به شوق بوییدم که به بوی خوشش ز دست شدم دوش تا وقت ِ بامداد مرا گل ِ تو در کنار ِ بالین بود در بر ِ من بخفت و عطر افشاند بسترم تا به صبح مشکین بود به شگفت آمدم که این همه بوی ز گلی این چنین عجب باشد حیرتم زد که راز ِ این گل چیست که چنینم از آن طرب باشد آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز ! راز ِ این بوی مستی آمیزت کاندر آن رشته بود پیچیده تاری از گیسوی دلاویزت ... "هوشنگ ابتهاج" + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 19:56 توسط ...
نمی دانم چرا خلق ِ من ِ شوریده سر کردی چرا یک مشت آب و گل عبث کردی هدر ما را + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 23:50 توسط ...
|