|
به نام خدا از در درآمدی و من از خود به در شدم گویی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق... ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیّوق بر شدم دستم نداد قوّت رفتن به پیش دوست چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاوّل نظر به دیدن اون دیده ور شدم بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم او را خود التفات نبودی به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کردی؟ اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 14:56 توسط ...
« بس است امشب،بیایید این دو عاشق را در این مهتاب شب،تنها به حال خویش بگذاریم. و فردا شب ببینیم آن سوی دریا از آن مستی که افسون پری شادخت می آورد، مهادیو ستمگر چون به هوش آید،چه خواهد کرد؟... ۱» ------------------------- پ.ن۱: مهدی اخوان ثالث + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 21:54 توسط ...
|