|
درد عشق... فصل عشق آمد و فکر می و مینا کردند خلق،اسباب طرب باز مهیّا کردند جز من و این دل دیوانه ی بی صبر و قرار همه با همنفسی روی به صحرا کردند مطربان دست فشاندند و دل از کف بردند پای کوبان همه جا غلغله بر پا کردند دوستان گرم گرفتند و نشستند به عیش گره از کار خود و زلف بتان وا کردند باغ و بستان مرا نیز به صحرا بردند این همه ظلم و ستم با منِ تنها کردند پرتو مهر سعادت نرسد بر رخشان که مرا دور از آن روی دلارا کردند گر به من بود نمی بردمش از خانه برون بی تماشاست جز او هر چه تماشا کردند من در این گوشه به عکسی خوش و کوته نظران با بهشت رخ اون باغ تمنا کردند خرّم آن قوم که از عشق پریشان گشتند سر خوش آن جمع که سر در سر سودا کردند این چه درد است عمادا که به کس نتوان گفت ای بسا درد که گفتند و مداوا کردند « عماد خراسانی » + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 23:22 توسط ...
تنها و روي ساحل مردي به راه مي گذرد نزديك پاي او دريا، همه صدا . شب، گيج در تلاطم امواج . رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي كند . انگار هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا ؟ و مرد مي رود به ره خويش . و باد سرگردان هي مي زند دوباره : كجا ميروي ؟ و مرد مي رود. و باد همچنان ... امواج، بي امان، از راه مي رسند لبريز از غرور تهاجم . موجي پُر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب . دريا، همه صدا . شب، گيج در تلاطم امواج . باد هراس پيكر رو ميكند به ساحل...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 14:3 توسط ...
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها. دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه، در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال، دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها. و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. بیا،ای همگناهِ من در این برزخ. بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان با من، که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها. و من می مانم و بیداد بی خوابی. بیا امشب که بس تاریک و تنهایم. بیا ای روشنی،اما بپوشان روی، که می ترسم تو را خورشید پندارند. و می ترسم همه از خواب برخیزند. و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را. شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند، پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! « مهدی اخوان ثالث » --------------------------------------------------------- پ.ن1: ... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 15:19 توسط ...
|