تبليغاتX
باور روزها

باور روزها

 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم

مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ريشه های ترا دريافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيبا ترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سا ل

عاشق ترين زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دير يافته! با تو سخن می گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گويد

زيرا که من

ريشه های ترا دريافته ام

زيرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

"احمد شاملو"

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 22:37 توسط ... |


 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

به پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 20:16 توسط ... |


 

خاطرم دریای پر غوغاست

یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست.

 

خاطر دریا پریشان است

سینه ی دریا پر از تشویش توفان است.

 

دست من در موج و چشمم سوی ساحل هاست

قلب من منزلگه دل هاست.

 

نه بر این دریا سکونی

نه به ساحل ها چراغ رهنمونی

کی برآید از افق شمع بلند آفتابم؟

تا درنگ آرم دمی

تا بیاسایم کمی

تا در این امواج یادی... یادگاری را بیابم.

 

ای دریغا سربه سر موج است و گرداب است یا غرقاب

سکه ی سیمین فروتر می رود در آب...

 

سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 18:48 توسط ... |


 

بادها پوشیده می آیند

صبح های گرم

روزهای گرم

عصرهای گرم

اعتقاد سینه ها در امتداد مرگ

و سعادت از علف ها دور

ابرهای عصیانگر خورشید

دست ها در التماس آیه ی باران

آفرینش با جلال خویشتن در بهت

بادها پوشیده می آیند

برگ های سبز می میرند

و کبوترها

قاصد منقارشان دشنام

بادها از سرزمین مرگ می آیند

بادهای گرم

از زمین خون سبز می نوشند

اکنون کدام حرف و چه کس

پیش از این هرچه در دنیا مرا تسلایی بود

و اکنونم هیچ...

اکنون هیچم نمانده است

جز غروب

و گردش مادیان در هوای خیس

روز بد و نا به هنگام آغاز شد

وقتی که از خواب برخاستم

و بیرون شدم

تمامی ساعت ها غلط

حتی ساعت به خواب رفته ی میدان

چه کسی می دانست که دنیا

این همه ستمگر است و اشتباه کار...؟

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 18:23 توسط ... |


 

دنگ . . .، دنگ . . .

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ.

زهر اين فكر كه اين دم گذراست

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.

لحظه ام پر شده از لذت

يا به زنگار غمي آلوده است.

ليك چون بايد اين دم گذرد،

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است.

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است.

 

دنگ . . .، دنگ . . .

لحظه ها مي گذرد.

آنچه بگذشت، نمي آيد باز.

قصه اي هست كه هرگز ديگر

نتواند شد آغاز.

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است.

تند بر مي خيزم

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

رنگ لذت دارد، آويزم،

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پيكر اومي ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ . . .

فرصتي از كف رفت.

قصه اي گشت تمام.

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

وا رهانيده از انديشه ی من رشته ی حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوندم با فكر زوال.

 

پرده اي مي گذرد،

پرده اي مي آيد:

مي رود نقش پي نقش دگر،

دنگ مي لغزد بر رنگ.

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ:

دنگ . . .، دنگ . . .

دنگ . . .

"سهراب سپهری "

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 14:40 توسط ... |


 

همه ی

لرزش دست و دلم

از آن بود که

عشق

پناهی گردد،

پروازی نه،

گریزگاهی گردد.

آی عشق،آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست

 

و خنکای مرحمی

بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق،آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

 

غبار تیره ی تسکینی

بر حضور وهن

و دنج رهائی

بر گریز حضور

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق،آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست

 

"احمد شاملو"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 21:35 توسط ... |


 

باید ساکت بود

باید... ساکت بود

شاید بوی پیراهنی در راه است

و در سکوت پیغامیست که در هیاهو نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 18:59 توسط ... |


 

 

دیگر اکنون دیری و دوری ست

کاین پریشان مرد،

این پریشانِ پریشانگرد،

در پس زانوی حیرت مانده،خاموش است.

سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن،

جمله تن، چون درّ دریا،چشم

پای تا سر،چون صدف گوش است.

لیک در ژرفای خاموشی،

ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد:

کآن چه حالی بود ؟

آنچه می دیدم و می دیدند

بود خوابی،یا خیالی بود؟

 

خامش،ای آواز خوان! خامش،

در کدامین پرده می گوئی؟                                                        

وز کدامین شور یا بیداد؟

با کدامین دلنشین گلبانگ،می خواهی

این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟

 

چرکمُرده۲ صخره ئی در سینه دارد او

که نشوید همّت هیچ ابر و بارانش.

پهنه ور دریای او خشکید؛

کی کند سیراب جودِ حویبارانش؟

با بهشتی مرده در دل، کو سَرِ سِیر ِ بهارانش؟

خندد اما خنده اش خمیازه را ماند.

عقده اش پیر است و پارینه،

لیک دردش دردِ زخم تازه را ماند.

 

گرچه دیگر دوری و دیریست

که زبانش را ز دندان هاش؛

عاجگون ستوار زنجیریست؛

لیکن از اقصای تاریک سکوتش،تلخ

بی که خواهد،یا که بتواند نخواهد،گاه

ناگهان از خویشتن پرسد:

راستی را آن چه حالی بود؟

دوش یا دی، پار یا پیرار،

چه شبی،روزی،چه سالی بود؟

راست بود آن رستم دستان

یا که سایه ی دوکِ زالی بود؟

 

-------------------------------------------------

پ.ن: مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 13:25 توسط ...


دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

کز عکس روی او شب هجران سرآمدی

تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد

ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی

------------------------

پ.ن۱:حافظ

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 10:20 توسط ...


 

"هنوز در سفرم.

 

خيال ميكنم

 

در آبهاي جهان قايقي است

 

و من - مسافر قايق - هزارها سال است

 

سرود زنده‌ي دريانوردهاي كهن را

 

به گوش روزنههاي فصول ميخوانم

 

و پيش ميرانم.

 

مرا سفر به كجا ميبرد؟

 

كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

 

و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت

 

گشوده خواهد شد؟"

 

 

"سهراب سپهری"

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 11:19 توسط ...


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به نام خدا

این وبلاگ فقط به روز می شود.
امکان پاسخگویی به نظرات وجود ندارد.
برداشت از آثاری که نام شاعر آن ذکر شده است آزاد می باشد.
هرچند که گفتنش فرقی هم ندارد!
××××
خوابگرد ِ قصه هایِ شوم و وحشتناک را مانم.

قصه هائی با هزاران کوچه باغ ِ حسرت و هیهات.

پیچ و خم هاشان بسی آفات را آیات.

سوی بس پسکوچه ها رانده،

کاروان روز و شب کوچیده،من مانده ،

با غرور تشنه ی مجروح،

با تواضع های نا دلخواه،

نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم.

"مهدی اخوان ثالث"



صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


آرشیو موضوعی

اشعار برگزیده ی مهدی اخوان ثالث
اشعار برگزیده ی سهراب سپهری
اشعار برگزیده ی فروغ فرخزاد
اشعار برگزیده ی هوشنگ ابتهاج
حسین پناهی
اشعار برگزیده ی احمد شاملو
تک بیت ها
لا ادری
اشعار مولانا
اشعار حافظ
اشعار سعدی
اشعار برگزیده ی عماد خراسانی


پیوندها

آموزش ترفندهای ریجستری ویندوز
تازه های ادبی
دلهره ی تاریخ
آوای آزاد
رنگ های رفتنه ی دنیا
پل خواب
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin