|
شايد بسيار ديرهنگام خواب هاي مان به هم آميخت برفراز و يا در اعماق، برفراز چون شاخه هائي كه به يك باد مي جنبند، و در اعماق چون ريشه هاي سرخي كه به هم مي پيوندند. شايد خواب هاي تو از خواب من برخاستند و از ميان درياي تاريك به جستجوي من آمدند همچون گذشته، زماني كه تو وجود نداشتي، بي آنكه تو را ببينم در كنارت پارو زدم، و چشمان تو در پي آنچه كه امروز مي جويند- نان،شراب،عشق و خشم- در تو پر مي شوم زيرا تو جامي هستي در انتظار هديه هاي زندگي من... «پابلو نرودا» از كتاب«هوا را از من بگير،خنده ات را نه!»
مي خواهم بداني راهيِ جزيره هاي تو كه چشم به راه منند... " پابلو نرودا"
به همسفر مهربانم...
وقتی تو بازمی گردی کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است و اشتیاق لمس تو شاید شرم قدیم دست هایم را مغلوب می کند وقتی تو بازمی گردی وقتی تو نیستی گویی شبان قطبی ساعت را زنجیر کرده اند و شب بوی جنازه های بلاتکلیف می دهد و چشم ها گویی تمام منظره ها را تا حد خستگی و دلزدگی از یش دیده اند. وقتی تو نیستی شادی کلام نامفهومی است و "دوستت دارم" رازی است که در میان حنجره ام دق می کند وقتی تو نیستی من فکر می کنم تو آن قدر مهربانی که توپ های کوچک بازی گل های کاغذین گلدان ها تصویرهای صامت دیوار و اجتماع شیشه ای فنجان ها حتا از دوری تو رنج می برند و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟ اینجا که ساعت . آینه و هوا به تو معتادند و انعکاس لهجه ی شیرینت هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد. "حسين منزوي" * * * * * * * * پ.ن: يك سال از تهران تنهاي من تا آغوش ابدي ات...
قلبم را در مجری کهنه ئی
پنهان می کنم در اتاقی که دریچه ئیش نیست از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم و به جای همه ی نومیدان می گریم آه من حرام شده ام! "احمد شاملو"
به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کند بگشایدت تا به در آیی من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود... "احمد شاملو"
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را، آسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی، به اشکی نریخته می ماند سکوت، سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من اشک رازیست قصه نیستم که بگویی من درد مشترکم درخت با جنگل سخن می گوید و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو من ریشه های تو را دریافته ام در خلوتِ روشن با تو گریسته ام و در گورستان تاریک با تو خوانده ام دست ات را به من بده ای دیریافته با تو سخن میگویم بهسان ِ ابر که با توفان زیرا که من لطفا به ادامه ی مطلب توجه فرمائید
ترک عشق کنیم بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم، یادهای بی صدایی که صدا را در ذهن فرسوده ی خویش - و نه در روح- به آن می افزاییم تا ریاکارنه باور کنیم که هنوز،فریادهای دوست داشتن را می شنویم...
بر عبث نیست دلم در شکنجه است اگر ناتمام است مرا زندگانی بی تو... نیما یوشیج *** تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره که حتی از تو چشماشو یه لحظه برنمی داره
|